سلام به همه دوستان عزیز
اووومدم بگم که این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد
اومدم که این وبلاگ را برای همیشه میبندم چون ....
زندگی با صدا شروع میشه ، بی صدا تموم میشه
عشق با ترس شروع میشود و با اشک تمام میشه
دوستی هرجایی میتونه شروع بشه اما هیچ وقت تموم نمیشه
این سلام این سلام آخری بود که شنیدی .....
حالا امروز اومدم تا حرفای دلمو بگم و برای همیشه برم
این مدت دوری از شما خیلی سخت بود
جونم براتون بگه:
این مدت به نظر خودم خیلی دختر خوبی نبودم
همه اطرافیان خودمو اذیت کردم.و همه با صبوریه خودشون منو تحمل کردن
شبا و روزای سخت و عذاب آوری رو پشت سر گذاشتم...
به خدا التماس میکردم که اون آرامش قبل رو بهم برگردونه
چون ظرفیت وجودیم دیگه تحمل پذیرش هیچی رو نداشت
اگر بگم ساعتها به طور متوالی اشک میریختم شاید باورتون نشه
دنیا برام شده بود قفس
تا اینکه خیلی اتفاقی و ناگهانی توی اوج لحظه ای سخت خدا یه دریچه رو به من باز کرد
یه سفر نورانی به مشهد برای من جور شد
اصلا باور نمیکردم امام رضا(ع) من روسیاه رو بطلبن
این سفر با همیشه فرق میکرد .یه جور دیگه با امام حرف زدم و زیارتشون کردم
از امام رضا(ع) خواستم و با تمام وجودم التماسشون کردم که من رو از این وضعیت نجات بده
سوالای بزرگ و کوچیکی ذهن منو مشغول کرده بود که برای هیچ کدومش جوابی نداشتم
ولی امام رضا(ع) جواب همه ی سوالای منو داد.طوری که قانع شدم
و حقایقی برای من روشن شد که...
والان به چنان آرامشی رسیدم که خدا میدونه
خدا رو قسم دادم به حق امام رئوف که منو ببخشه و اگه بخشید یه نشونه سر راهم قرار بده
و خدا چقدر زیبا مهربونیشو نشونم داد.
از طرف معبودم یگانه خالقم دعوت شدم
به خدا گفتم :
خداجونم حالا که منو بخشیدی و دعوتم کردی که بیام پیشت حالا که منو پذیرفتی فقط یه چیز ازت میخوام
اینکه آدمم کنی
میخوام بشم همون مریمی که تو دوست داری
میخوام وقتی روزی میرسه که باید جوابگوی اعمالم یاشم روسفید بیام
میدونم دستام خالیه و چیزی ندارم جز کوله باری از گناه
ولی اگه خطاهای من بزرگه
,
مهربونی و بخشش و سخاوت تو بزرگتره
خلاصه عرض کنم میخواستم بعدآ این پست رو بنویسم
ولی لازم دونستم به رسم ادب قبل از رفتن از همه شما دوستای مهربونم خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم
میدونم دوست و یه خواهر خوب براتون نبودم
اگه هر بدی
, کج خلقی, بی معرفتی از من دیدین ,
اگه کاری کردم یا چیزی گفتم که خاطرتون رو ناراحت کردم منو به بزرگواری و دلهای پاک وآسمونیتون ببخشین
اصلا فکر نمیکردم یه روز بیام اینجا و برای همیشه از شما عزیزای دلم خداحافظی کنم
ولی خب روزگاره دیگه...
بنا به دلایلی که کاملآ هم شخصیه دیگه نمیخوام به وبلاگ نویسی ادامه بدم
درسته محیط نت مجازیه ولی دوستی ها و محبت بی کران شما یه حقیقت راستینه
به رسم تقدیر از همه مهربونی ها و لطف بی اندازه شما دوستای گلم
خاضعانه سر تعظیم فرود میارم
و دست تک تکتون رو می بوسم بووووووووووووووس
برای همـــــــــــــــــــــــیشه خداحافظ حتی اونایی که دلمم به هر نحوی شکوندن
سلام ای غــــروب غریـــبانــه دل
سلام ای طلوع ســـحرگاه رفتــــن
سلام ای غم لحظه های جدایـــــی
خداحافظ ای شعر شبهای روشــن
خداحافظ ای شعر شبهای روشــن
خداحافظ ای قصــه عاشـــــقانــــه
خداحافظ ای آبــــی روشــن عشق
خداحافظ ای عطر شعــر شبـــــانه
خداحافظ ای همنشیـــن همیشـــــه
خداحافظ ای داغ بر دل نشستـــــه
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خستــه
تو را می سپارم به مینـای مهتاب
تو را می سپارم بـه دامـــان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکستــه
تو را می سپارم بـه رویـــای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپـارم تو را تا نمیـــرد
اگر چشمـــه واژه از غم نخشــکد
اگر روزگار ایــن صدا را نگیـــرد
خداحافظ ای بــرگ و بـــار دل من
خداحافظ ای سایــه سار همیــــشه
اگر سبـز رفتـــــی اگر زرد مانـــدم
خداحافظ ای نــوبـــهار همیــــشــه
+ نوشته شده در ساعت   توسط خاله مریم
|
دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا
گفتم: خستهام
گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید
گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: فاذکرو
آنگاه كه دوست داري كسي همواره به يادت باشد، به ياد من باش كه همواره به ياد تو هستم. ( بقره - 152 )
+ نوشته شده در ساعت   توسط خاله مریم
زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک
دیوانگی ! فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!
یک….. دو…..سه …
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،…… هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد
که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست
دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!
+ نوشته شده در ساعت   توسط خاله مریم
از تو می پرسم دوست؟
چه خبر از دل من؟
كه تو بهتر دانی كه چه كردی با من
تو شكیبا بی شكیبم كردی
بنگر انقدر غریبم كردی
كه شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
باز هم می گویم انتظارم روزی
می ستاند پایان.
باز هم می گویی؛ جای پای امید
مژده پایانی
نیك باشد شاید.
باز هم می گویی؛كه همینها باید
باز هم می گویی؛كه نباشد هر حرف
از برای گفتن و نباشد هر جا؛ از برای رفتن.
انجمادم را باز متهم می سازی؛
مجمر صبر دل تا لبالب پر شد
این تلاطم اخر سر به طغیان گذاشت
و خروشم از ركودم پرسید:
تو چرا مدتهاست هیچ پیدایت نیست؟
و من از تو می پرسم ای دوست
از تو ای دغدغه ساز
از تو ای شورافكن
تو چه كردی با من؟
تو چه كردی با من
كه غریبانه ترین شعر زمین را گفتم.
تــــــــــو چه كردی با من؟
+ نوشته شده در ساعت   توسط خاله مریم
جملاتی از دکتر علی شریعتی:
خدایا!!!
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد ،طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
آتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و آنگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.
لطفاَ داغش كن
+ نوشته شده در ساعت   توسط خاله مریم